تنهاییم عالمی داره
هرکه در سینه دلی داشت به دلدار فروخت دل نفرین شده ی ماست که تنهاست هنوز
امید زهر کس که بریدیم بریدیم دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند از گوشه بامی که پریدیم پریدیم رم دادن صید خود از آغاز غلط بود حالا که رماندی و رمیدیم رمیدیم کوی تو که باغ ارم و روضه خلد است انگار که دیدیم ندیدیم ندیدیم صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن گر میوه ی یک باغ نچیدیم نچیدیم سر تا به قدم تیغ دعاییم وتو غافل هان واقف دم باش رسیدیم رسیدیم وحشی سبب دوری و این قسم سخنها آن نیست که ما هم نشنیدیم شنیدیم ویِ مونس دلٍ منِ تنها چگونه ای؟ از ناز و نازکی اگر اینجا نیامدی باری یکی بگوی که آنجا چگونه ای؟ دل هدیه تو کردم آنرا نخواستی جان تحفه می فرستم آن را چگونه ای؟ ای نور چشم مهر و گل بوستان حسن ما بی تو در همیم تو بی ما چگونه ای؟ از وصل تو که نیست دریغا! در آتشم در هجر من که هست مبادا! چگونه ای؟ ما خود جهان گرفتیم از پیش عاشقی در سلسله تو ای دل شیدا چگونه ای؟ ای دیر به دست آمده بس زود برفتی آتش زدی اند من و چون دود برفتی چون آرزوی تندگدلان دیر رسیدی چون دوستی سنگدلان زود برفتی زان پیش که در باغ وصال تو دل من از داغ فراق تو بر آسود برفتی نا گشته من از بند تو آزاد بجستی نا کرده مرا وصل تو خشنود برفتی آهنگ به جان من دلسوخته کردی چون در دل من عشق بیفزود برفتی همه تن خیره شدم چشم به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید ...باغ صد خاطره خندید ..عطر صد خاطره پیچید: یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم ...پر گشودیم ودر آن خلوت دلخواسته گشتیم... ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام. بخت خندان و زمان رام. خوشه ی ماه فرو ریخته در آب ...... شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل سنگ ...همه دل داده به آواز شباهنگ. یادم آید تو به من گفتی :از این عشق حذر کن! لحظه ای چند بر این آب نظر کن! آب آیینه عشق گذران است نو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است! باش فردا که دلت با دگران است! تا فراموش کنی چندی ازین شهر سفر کن! با تو گفتم: حذر از عشق؟......... ندانم. سفر از پیش تو ؟...........هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد ....چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی! من نه رمیدم نه گسستم! باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم! تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم! حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم! اشکی از شاخه فرو ریخت! مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت! اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آمد که دگر از تو جوابی شنیدم پای در دامن آهو کشیدم نگسستم نه رمیدم... رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم! نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم! نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم! بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم....... عاشق مشوید اگر توانید تا در غم عاشقی نمانید این عشق به اختیار کس نیست دانم که همین قدر بدانید هرگز مبرید نام عاشق تا دفتر عشق بر نخوانید آب رخ عاشقان مریزید تا آب ز چشم خود نرانید معشوقه وفای کس نجوید هر چند زدیده خون چکانید این است رضای او که اکنون بر روی زمین یکی نمانید این است سخن که گفته آمد گر نیست درست بر مخوانید بسیارجفا کشید آخر او را به مراد او رسانید این است نصیحت یه عاشق عاشق مشوید اگر توانید صد نقش بر انگیزم با روح در آمیزم چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری یا آنکه کنی ویران هر خانه که میسازم جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید با مهر تو همرنگم با عشق تو دمسازم در خانه آب و گل بی توست خراب این دل یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم شعله دیدم سرکشیهای توام آمد به یاد سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند روی وموی مجلس آرای توام آمد بیاد باد بود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیم لرزش زلف سمن سای توام آمد به یاد از بر صید افکنی آهوی سرمستی رمید اجتناب رغبت افزای توام آمد به یاد در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت با حریفان قهر بیجای توام آمد به یاد پای سروی جویباری زاری از حد برده بود های های گریه در پای توام آمد به یاد شهر پر هنگامه از دیوانه ای دیدم رهی از تو و دیوانگی های توام توام آمد به یاد رهی معیری مرده ام در کوچه های بیکسی سنگ قبرم را نمی سازد کسی سوختم خاکسترم را باد برد بهترین یارم مرا از یاد برد گویند بخسب تا به خوابش بینی ای کم خردان چه جای خواب است مرا ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


